جای خالی خون

سردی دیوار را ثفت چسبیدم.چشم که می بستم اطرافم می چرخید دورت.باز که می کردم سردی دیوار یخ می شد و می ریخت وجودم را به آنی که نباید.به آنی که حالا رنگ بودنت را خو کرده بود به آسمان-ریسمان بافتن های من و گوش نکردن های تو.ریسمانت شده بود سیاه و سفید و آسمان من شده بود خط و خال کشیدن های تو.دورت می چرخیدم و تو انگارت هنوز ناانگاری قرون وسطی را طی می کرد و تا آنت به آنم می افتاد هرباره هامان می رفت تا جنگ های اساطیری و تیر و تبر و تربچه.یخ دیوار را آب می شوم همان گوشه.انگارم را بغل می کنم و خودم را می دهم به تکان و شوری گرم مایعی رونده که پر می کند پهنای بودنم را .مگر گناه از من بود که تو دختر پادشاه ماچین بودی و من به چین لبت ای دوست گرفتار شدم.جنگیده بودم و بودم و بودم تا فکرت خوب امانم را برید.امانت را که بریدم خو گرفته بودم به آسمان-ریسمان بافتن و آمده بودم قرن از پی قرن تا جایی که گردی دایره هامان باز رسیده بود به هم.جایی که تو مادر من بودی و من تربچه ی مادر. 

/ 1 نظر / 5 بازدید
گلی

اين روز ها لباس خاکی ِ سرباز های ِ غمگين که دود ميکنند خيايبانهای ناتمام ِ تهران را٬مدام مرا ياد ِ برادر جان می اندازند