استخوان می شود دردم.زخمم را

نیاز که باشد،سودای رسیدن سایه می شود.سایه می شود و می چسبد بودنت اطرافش را به تابش.و تو سراسر نور را می خواهی تا گریزان شود سایه،ذوب در بودنت،نیست در گشتاور زمین به دور چرخش زمان در عمود ایستاییت.در هراس ایستادنت.که گنگ شوی نبود سایه را.کرخت شوی احساس از افسوس بنیانت را و کلمه شوی رضای حریمت را.حرمت شخصیتت را.که دریده می شود هرزه وار و تو سودای رسیدن را پرورش می دهی.بزرگش می کنی بی پروا.ایستا و استوار.نیاز که باشد سودای رسیدن سایه می شود اما.و تو در گریز سایه و نور درگیر می شوی حجم ایستایی از نا افتاده ی ایستادنت را.هرزه وار.بی سودا.و تو حرام می شوی حریمت را در سوداها.افسوس می شوی بنیانت را در نیاز ها.که گشتاور نسل من از جنس احرام است و پابرجایی ایستاییش سنگ می شود هر کاری را که دستش می خورد.هر باری را که نوبش باشد.که یا دیر می رسد یا زود نمی رسد.سنگینی سودا و سایه،بار معمول بودنش.هراس و حسرت،گنگ نبودنش.نیاز که نیاز باشد،چنگ می شود هر دندان و می آویزد بند هر بودنی را.فشار می شود آویزش هرجایی اطرافش را.تا رسیدن اما گشتاور زمین چرخش زمان را دارد حول احرام.نیاز که نیاز باشد،سودای رسیدن سایه می شود تمامی نور را.شب می شود احساست را.کور و بی روزن.نیاز که نیاز باشد،سودای کلامی کر می شود حسرتت را.استخوان می شود دردم،زخمت را.

/ 0 نظر / 5 بازدید