به رنگ دلتنگی،به بوی خون

دست هایم را برای ده هزارمین بار بود که می شستم.نه بوی خون از بین می رفت،نه رنگش.کاش کمی زودتر رسیده بودم،شاید هم اگر کمی دیرتر می رسیدم تو آن جا کف خیابان نبودی و من مجبور نبودم تن از هم پاشیده ات را به اغوش کشم.حالا هر وقت دلم برای تو تنگ می شود دست هایم را می شویم.

/ 0 نظر / 4 بازدید