بزنگاه

کمی هوا را به گرمی راه رفتنهامان می دهم که این روزها را سپرده ام به روی زیاد و جیب خالی.سرت را که بچرخانی اما آنقدر ماشین جور و واجور عجیب و غریب  می بینی که تا به خودت بیایی اسمشان را بخوانی گم شده ای در دود اگزوزهاشان.آدم را یاد مملکت و وای وایه های کسی خر می کند که بی اختیار برش دارد و چنانش بکوبد به این دیوار که بلندی صدایش گوش کر کن شود.حالا این هاگیر واگیر ها فقط یک میله کم دارد که مال مغازه ی در دست تعمییر کنار خیابان باشد و مایل؛بعدش تو را می خواهد که سرت را بچرخانی به حرف زدن با من و تا سرت را برگردانی گرومپ بخورد به همان میله مایل.از همه این ها قشنگ تر گشت ارشاد آن طرف خیابان است که آدم را گیر می کند به اره و مثال معروف که می مانی مابین نوازش سر عزیزترینت با چشم نازک کردن های گشت ارشاد و داد تو که با دست به آن طرف اشاره می کنی که یعنی سر به جهنم که باد کرده قدر یک بادمجان؛دستت را به من نزنی یک دفعه.

/ 2 نظر / 7 بازدید
زهره

وااای ! گشت ارشاد و زندگی! عجب مملکتی داریم.