بلند ِ بی عبور

خیرگی سایه افتاده بر دیوار را می گیرم تا انحنای بودنت را سر به سر بی حساب شویم شاید.نوع نوشتار من دیگرت می کند بزودی و تو کلافه از درهمی این خطوط و خاکستری بی معنی،سر به بیابان می گذاری بی دلیل و راهی راهم می کنی به نگاهی.خشکی انتظار می پوساندم به هوای نابهنگام و درنگ و آهنگ و هرچه ((گ)) می شناسی و هر چه ((تو)) بلدم را پس و پیش می نویسم و می نویسمت این روزها بی بهانه.حالا انگار من دچار توست.دچار تو که می شوم می نشینم و طرح حضورت را به تک تک ثانیه های در گذر می بخشم و بی عبور منجمد می شوم.کار این روزهام را داده ام به همین قلم زدن ها.خیرگی سایه ها را پردقت می شوم و طرح بودنت را با نوشتنم می کشم.رنگ نبودنت را هم که خاکستری این آهنگ دلشوره ام می شود و می رود تا فشار همین دکمه و پایان دلشوره ام می شود تیک تیک و می گذرد.گوشه ی پلکم  اما می پرد باز.از خروس خوان که سر بزند آفتاب تا شغال خوان که در بر می گیردش،گوشه ی پلک چپم می پرد بی امان،بی توقف،بی مروت.بی انتظار زخم می زند تیشه ام را.بی خوابی نبودنت نیست.حالا جایش را اما پر می کند انحنای بودنت.چین لبخندت را هرچه می کنم طرحش خوب نمی شود اما.پهنای صورتت را اما از بر بلدم : می آید تا این جا و می پیچد بعدش و انحنای طرحش می رود تا قبل از چین لبخندت که هر چه می کنم طرحش خوب نمی شود.خیرگی این روزها شده سایه و افتاده بر بلندی دیوار روبرومان.آجر به آجر،سانت به سانت،وجب به وجب این دیوار را هم که بگردی روزنه ای نیست به آن طرف.من اسیر این بلند ِ بی عبورم.بی عبور اما آرام یخ می زنم  پای بلندای بودنت.

/ 0 نظر / 7 بازدید