غزل بو

که خواب می دیدم بودی و بسته بودنتت به جایی و من نشسته بودم به خنده که شاید احساسم گیجت کنم و تنگی نفسهامان بپیچد و بالا بگیرد دستمان بوی مردار و عبور کردیم از تعفن روزهایی که گذشت و می زدیم به مرداب ِ روزهای در پیش و غرق می شدیم در عطر بودنمان و بی خیال می شدیم گنگی دنیای دون را.نشسته بودم و می خندیدم به تلسم و راز و ضرب آهنگ ِ میخ که می کوبیدم یا می کوبید به کف دستانت و زردی پنهان بود که می خندید و نمایان می کرد سیاهی پشتش را که آرزو به آتشمان کشید و گر گرفتم تا بیایم به خودم از طعم نفست به زانو افتاده بودم از لرز و می پیچیدم به برهنگی باد و گم می کردم خودم را در بوران و دل می دادمت که بدا به حال روزگاری که رسمش عاشق کشی باشد.بدا به حال تن تب کرده ی امن شب که آراممان می کرد.بدا آوای برهنگیمان را تنها به یاد و خوشه گندم و کاشت که برداشت را بوی مردار اگر همراه بود رو می دهی به دیوار و گرم می شاشی به رنگش،بعدش سیگاری می گیرانیم و دود می دهیم غزل و شعر و نوشته هامان را.

پ.نوشت ) : حال این روزهایم می رود تا نورتیلیپتیلین و سقوط و اشک و سیگار.این جا هم که شده قوز بالا قوز.

/ 0 نظر / 5 بازدید