مومیا و عسل

برادر وسطی مضراب ها را بر سنتور کوفت.زنش هر پنج در پنجدری را چارتاق کرد و طنین راز و زمزه کین قرنها قرنی ساز،گنجشک ها و پرستو ها را ساکت کرد.پیرمرد دورگه و زنش از آشپزخانه بالا آمدند.پشت به ازازه سنگی دیوار آن نشستند و چشم به پنجدری دوختند.زن آهو چشم نگاه از حوض بر گرفت.آنگاه لولی با خنده ای موذیانه در قاب اولین پنجرن ضاهر شد.صداهای دور خیابان دورتر شدند.لابه لای شعشعه سرگردان در هوا،خطی خزنده بود.چرخی زد و به قاب پنجره دوم درامد.ضرب آهنگ ساز کمی تند تر شد.برادر کوچکتر از پشت بام هورا کشید.دست های زن،بالای سرش،مانند دو مار به هم پیچیدند و بوی خوی شاداب،لای عطر بهار ها خزید.زن لب ورچید،ابرو انداخت و به پنجره های بسته و تاریک سه سمت دیگر خانه چشمک زد.تابی از گردن تا به قوزک پایش داد.پا کوفت،جرنگ جرنگ خلخالهایی نامریی از شاخ و برگ درختان آزاد شد.زن در قاب پنجره سوم بود و ساز پرده ها بالاتر...لبخندی مرموز روی لبهای آهو نشست و زال دورگه،لثه های بی دندان و فاسدش را به خنده ای بی صدا گشود.تمام تار های سنتور می لرزیدند.در پنجره چهارم،هر یک از اندام فلکی لولی در تاب و بیتابی به سویی رها می شدند.گلبرگهای بهار از درختان نارنج بر حوض می ریختند.زن کل کشید.موهای خیس از عرقش،بر شانه هایش می لغزیدند و پیچش آنها با خیزی نیش زننده باز می شد.زن به عقب خمید و دستهایش را دور هم چرخاند.صدای ساز،تو به تو در اتاقها و گوشواره ها می خزید و از منافذ بی شمار خانه بیرون می زد،بلند و زهرآگین.چند رشته سیم سنتور پاره شدند و پهلوهای آن چنبره زدند و مرد هنوز با مضرابهای شعله ور می کوفت...پنجره پنجم دیگر شامگاه بود و پرهیب زن وزهای کشید و پس افتاد.در تمام این مدت سایه پدر پشت شیشه های سبز و خونابی و عقیقی پنجره اتاقش دیده می شد.آن شب سفره جمعی آنها پهن نشد.در سمت و تاریکی خود پنهان شده بودند و به خنجه های عامدا بلند زن برادر دوم گوش می دادند.اما به نیمه شب هیچ کدام جز برادر کوچکتر که در معرض توفان مهتاب و ستاره های سمی ، هنوز بر بام بیدار نشسته بود،غریو دردمند پدر را نشنید.((خ....دا....خ....دا.....چرا با من انطور می کنند؟))

مومیا و عسل(صفحه ٧١)
از کتاب مومیا و عسل
شهریار مندنی پور
انتشارات نیلوفر
چاپ دوم : تابستان ١٣٨٠
١۵٠٠ تومان

پی نوشت ) : دیوانه ات می کند به زنجیر،دست ـ نوشتار و روح داستان های این مرد.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید