من مرد ِ شب های عاشقانه و نورم

سرم که می رود خط را دنبال می کنم و درد را به دیوار روبرو بالا می آورم.بعدش را همان گوشه می نشینم تا تلخی دهانم کمی کمتر شود.

مگر می شود که تو باشی و من آرام جایی را خیره شده باشم به زمین؟.
اگر شرم از این بار نبود زبان به کام می کشیدم و زمین را به این زمانه ی از هرچه فحش بدتر می دوختم.اما شرمم می آید.شرمم می اید از این همه بودن هایت که خاطره پشت خاطره می سازد و ستاره پشت ستاره آسمان می شود سایه ی سنگین شب را.
می شود،که تو باشی و من آسمان را خیره شده باشم به وصل دب اکبرها و چیدن گاه به گاهی خوشبختی.می شود،که زمان را دوخته باشم به ساعت ها و مداوم شده باشم در زمینی به بی انتهایی کرانه ها.هیچ می دانی چند سال می شود که خورشیدی و ستاره ها را نور می دهی به امید وصل دب اکبر ها در آسمان خیرگی من؟می شود که تو باشی من آرام شده باشم از وصل این همه نشانه به نور؟.آسمان خیرگیهایم پر است از خاطره خیره سریهایی که پشتم را به لرزه می اندازد.آسمان خیرگیهایم پر شده از دب اکبرهایت و من تو را چشم در راهم!.آسمان خیرگیهایم محو بودنهایت هر شب را وصل می شود به دبی اصغر و می رود تا صبح فردا که ار پشت بی کرانه ی ابری طلوع می کنی تا مرا گرم در آغوش گیری.می شود تو باشی و من داستان دستانت را با باد نجوا نکرده باشم؟.کمی با سر پناه امن نفس هایت که دم می گیرم،صبح را آرام نجوا می کنم به هیاهوی بی بغض و کم ترانه ی روز که سرشار از رنج است و خالی از غرور.

سرم که می رود خط را دنبال می کنم و درد ِ ناستارگی روز را به دیوار ِ روبرو بالا می اورم.بعدش را همان کنج ِ آغوشت آرام می گیرم تا تلخی دهانم کمی کمتر شود،من مرد ِ شب های عاشقانه و نورم.خیرگی پر هیاهوی ِ درهم و برهمی روز سرم را به دوار می اندازد و لشم را به دیوار.

/ 1 نظر / 6 بازدید
نگار نويدي

آری ما عشق را اگر نچشیدیم آن را چو دسته گل بر روی آبهای روان دیدیم... زیبا مینویسید مثل همیشه قلمتان پایدار