عطر شیرین،طعم دلشوره

گاهی ذهنم بی اختیار می رود جایی حوالی میدان شوش.کنار سینما.برای من خاطره ها هرکدام عطر خاصی می دهند.خانه کودک هم برای من همیشه عطر خاصی دارد.فضای خاصی هم برایم تداعی می کند.از طریق یکی از دوستان زمان دانشگاه همان سالهای اول با خانه کودک آشنا شدم.بعدتر ها جمعه صبح هایم را در مدرسه با بچه ها می گذراندم.عاشق صبح های جمعه بودم.دوستان خوبی هم پیدا کردم.باب آشناییم با کیمیا هم همانجا بود.حالا هروقت که به هر دلیلی یاد آن روزها می افتم ذهنم پر می شود از هجوم نا هماهنگ عطرها و قلبم از جا کنده می شود.حسی میان دلشوره و لبخند.مدرسه که برچیده شد من هم ارتباطم کمتر و کمتر شد.کمکی از دستم بر نمی امد شاید.شاید هم.......حالا تنها چیزی که گاهی مرا می برد به آن فضا همین هجوم گاه و بی گاهی بو هاست.عطر کلاس جمعه ها که همیشگی هجومش برای من عطری شیرین خواهد داشت.عطر حضور دوستانم که همیشگی هجومشان طعم چیزی شبیه دلشوره و دلتنگی میدهد.دلم برای خیلیهاشان تنگ شده.

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید