فقدان تو
 تحمل خداست
که می نشیند به تن ابر
و به باران می بارد.

بر این پهنه
پیامها
دندان می شکند
و هر قطعه از دل
در گهوارهرنج تاب می خورد

(در خورده های خودم جویده می شوم)

جهان من در حضور تو :
اندازه ی لبخند
بر بدنامی امید

در غروب تو :
عدس کوچکی در انجماد خاک

و در غیابت :
گوی سیاهی خالی از انعکاس نورها

در این فصول نامتعادل
خام هر بومی می شوم
خراب خودم

حسین صفا فرحی
مرداد ٨٧

/ 1 نظر / 5 بازدید

پیچیده و نامفهوم نوشتن که هنر نیست . سعی کن طوری بنویسی که حس و حرفت را نشان بدهد. در دوره عالمگیر شدن آدمهای هزارچهره و خاکستری آیا میتوان بیرنگ بود؟ بابک 523 چهره دیگری داشت , شاید واقعی تر یا متعادل تر !