زخمم ناسور می شود

کام می گیرم و دودش را می دهم به سایه ی از ما محوتر این دوران که گنگ است و کوتاه.مثل صلات ظهر می ماند که تیزی آفتابش سوزان می شود میان برهوت از انسان تهی.سنگ می شود وجودم و باد شن ماسه های اطرافم را آرام و با صبر می ساید بر جان _شیفته... , و من جلا می یابد وجدم بودنت را..... جرعه جرعه و آرام آرام.ایوب می خواهد درازای تاریخ باهم بود هامان.من اما همیشه لبریز با تو بودنم ، سر ریز عاطفه می شود.سراسری طغیانم حواشی همه روزها را تاب آورد،کمی این روزها را نیز اندک می شوم و تن به نوای بودنت می دهم.روزگار رسمش ناسور می کند زخمم را...

/ 0 نظر / 6 بازدید