انحنا

سینه کش جاده را بوران می آمد و برف را که می کوبید به جداره ی شیشه دلم پایین می ریخت از هراس ِ چیزی که انگار می رفت تا اتفاق بیافتد.نشسته بودم کنج دیوار جایی که شروعمان بود و خودم را بغل کرده بودم تا بیایی،تا اگر آمدی و چشمت خورد به من دلت ضعف برود و دندان بسایی به عشق.نگاهم را اما می گیرم از در که نیامده بودی و می بندم به جاده که قرار بود بیایی و گم می کنم خودم را پشت برفی که می آمد و خودش را می کوبید به شیشه ی پنجره.گم می کنم و خودم را محکم تر می چسبم از هراس ِ چیزی که انگارش حتما دیگر اتفاق افتاده بود.برف اما نه انگار ِ من را می فهمید،نه دغدغه ی بودن بی تو را،فقط می آمد و تا خودش را نمی کوبید به پنجره آرام نمی گرفت.می آمد و تا دلم را به آشوب نمی کشید نمی رفت.می آمد و تو تا این وقت سابقه نداشت که نیامده باشی.می آمد و من سینه کش جاده را خیره شده بودم تا اگر آمدی اول خودم دیده باشمت.می آمد و تو اگر نیامدی من همین کنج تا ابد ناسزا باید بگویم خودم را به سرزنش که چرا همراهت نیامده بودم.می آمد لعنتی و می کوبید خودش را بی صدا به شیشه و نمی گذاشت اگر  ِ آمدنت را ببینم.می نشینم همان کنج و خیره می شوم اگر ِ آمدنت را که اگر بیایی...که اگر آمدی باز هم دندان بسایی به دیدنم.

/ 0 نظر / 4 بازدید