انگاره ی روزهايی که رفت می رود...

که حالا انگار من می رود تا هزاره ی پیشین و می شود یک عالم تو،می شود یک دنیا پر از بودن هامان که حالا انگار کن زنگارش می رود که بی تکرار شود و حافظه ی من تنها که می شود مزه می کند تک تک عبورها را،تک تک بودن ها را.که حالا حال من تنگ می گیرد خودم را کنج آسایشگاه و شور می کند مزه ی همه ی بودن هامان را.که حالا انگار من لک می رود برای تنهایی بودنم که ضرب می شد در سطر به سطر این جا و حالا انگار کن یتیم باشد،تکیه می دهم به دیوار آسایشگاه و مزه می کنم شوری مه اطراف را که خاطره ی روزهایی که رفت انگار دیگر تکرار نخواهد شد.همگیتان را دوست می دارم.

/ 6 نظر / 5 بازدید
لوتوس

دلم عجیب گرفته بود فکر میکردم دلم گرفته است حالا انگار دلم گرفته است

گلی

دلم برات تنگ شده بابک....خيلی تنگ...چی کار کنم باهاش؟!!

امير نورآبادی

سلام بر بابک عزيزم! کمرنگی ام را ببخش که رنگ بی درنگ روزگار چشمان مرا هم زده است... بی رنگ بی رنگم... شايد اينگونه پررنگ تر باشم. لااقل برای خودم... کسی چه ميداند. راستش من هم دلم تنگ شده بود. باور نميکنی از دلم بپرس و از چشمم که بارها وبلاگت را ديد و چيزی نگفت و ننوشت... با احترام...امير نورآبادی

گودو

منم که لم می دهم گوشه ی اين آسايشگاه يه دنيا همه چيو مرور می کنم و مرور می کنم بعض شده کنج گلوم بابک داره خفم می کنه نمی دونم چقد ديگه طول می کشه ...

آتوسا

بابی خوبه؟ ...