لعنت به زبانی که بی زمان باز شدش

آنگاه که بیچاره ته چاه شدش
از بالا به سرش سنگ شدش

می رفت و به هنگام سقوط
چشمان براق او پدیدار شدش

می گشت جهان گرد سرش
بیچاره که آنی خبر از غیب شدش

عهدی میان بوده به بالا
عهدی که به سر خاک شدش

بیچاره که افتاد به اعماق سیاهی
عهدی و عیالی که نمودار شدش

میگفت به او که خنجر از پشت شدش
لعنت به زبانی که بی زمان باز شدش

می رفت که گوید او این به بیچاره عیالش
بیچاره که کوته ز جهان دست شدش

پی نوشت )‌: شاید بشود اسمش را گونه ای از داستان مینیمال در غالب شعر گذاشت.داستانی که تنها گوشه ای از تاریخی است که اکنون گذشته شده.شاید اگر فرصتش شد الباقی ماجرا ها را در قالب بهتری به صورت کامل نوشتم.
/ 1 نظر / 16 بازدید
پریسا

وبلاگ جالبی دارید. به من هم سر بزنید