در میان کوچه باران تند می بارد

از میان فصول،تابستان همیشگی یکنواخت و سنگینی داشت که ایستا بود،که ایستاده بود : فصل گرما و روزهای طولانی؛هوا بوی شعله می دهد و تحمل خیل _  چیزها میان ساعات طولانی و سمج روز،سخت.به خیال من اما پاییز همیشه چیز دیگری بوده است : هوا رو به سردی دوست داشتنی می رود و به آبان و نیمه هایش که می رسیم شب حضورش را ملموس تر می کند.باران می آید و درختان سبزی مات _ مانده از تابستان و دود و گرما را به رنگارنگی پاییزی میدهند.هوا مه آلوده می شود و با بارش هر قطره،لحظه ها تو را به خود می خوانند.آبان _ امسال هم کم کمک تمام می شود و برای من که در آستانه سی ام سال ایستاده ام زندگی بر سرعت عبور خود شتاب بخشیده است تا من تنها از میانه ی فصول _ در گذار،دل به زیبایی پاییز و رنگارنگی برگ ها خوش نگاه دارم؛شاید مرهمی باشد برای تحمل ایستایی روزهای بلند _ پیش رو که گاه خیلشان سمج است و سنگین.
.
.
.
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
.
.
.

/ 0 نظر / 6 بازدید