طبل بزرگ زیر پای من

پنج شنبه ۵ دی ١٣٨٧ ) :

پنج شنبه پیش پنجم دی ماه ١٣٨٧ بود.پایان خدمت دوره ضرورت من.خواستم جایی نوشته باشم که حک شده باشد پایان این دو سال که همه اش همراه بود با عمودی بلند و سنگین از انگار بی پایان یک عالم حسرت و لبریز بود از آغوش امن تو که پذیرای من بود با یک دنیا اطمینان؛با یک کوه آرامش و یک بغل پر از احساس.چشمانت را اما هیچ گاه از یاد نخواهم برد آن هنگام که به دورها ی آرزومان خیره می شدی و طرح لبخندت را نیز که همیشگی بودنت را هیچ گاه از من دریغ نکردی.دوستت می دارم خاتون قصه های من؛کیمیا.

پنج شنبه ١۴ تیر ١٣٨۶ ) :

روحم را به لطافت انحنای آمدنت می دهم به کوبش طبل بزرگ و بغض نبودنت را می گذارم زیر پای چپ.حواسم را سخت می گیرم به انحنای پیچش آمدنت و می نویسم ذهنیات از آفتاب سوخته ام را جایی.می نویسم و می کوبم پای چپ را به ناسزای صدا.انگارم اما می رود تا طرح لبخندت و بی انگار می شود صدا را که حالا گم شده جایی میان دو حجای چشمانت.نفس می گیرم دوبارگی طبل را که بی انگار نمی شود لاکردار این بازی از اول مسخره را.روان صدا آلوده ی وهم دوران کودکی اش ْ خالی می کند عقده های از گره کور را.من اما انگارم می رود تا بوی باران و می کوبم پای چپ را به عقده های صدا.می نویسم ذهنیات از آفتاب سوخته ام را جایی و می خوانم و انتظارم را می نشینم به امید اقلیما و آریا و گلی و آتوسا و لیلا و خودم را می گذارم جای تک تک خط های نوشته و می شوم همان حس همیشگی خوانده شدن و بعدش را می دهم به زیبایی باشکوه خواندن.به اقلیما گونه های دختر ِ آدم و می شوم پردیس،به آشفتگی قهر آریا و می شوم ابهام،به سرگیجه یک عالم احساس و می شوم گلی از عروسی خون،به نبودن روزهای در پیش آتوسا و می شوم یک شب به درازای دلتنگی یک عمر حسرت ندیدن،می شوم و میکوبم پای چپ را به لطافت انحنای آمدنت و بغض نبودنم را می گذارم به هرچه بدتر است که جور نبودنت را هر چه می کنم ختم می شوم به بغض و مه.انگارم اما می رود تا طرح لبخندت و بی انگار می شود صدا را که حالا گم شده جایی میان گرمی احساس بودنت.

پ.نوشت) : چند وقتی را نیستم.سربازم می شود آخر.خط به خط این نوشته ها را اما می سپارم به شما.جان من و غربت این صفحه ی خاکستری.  


 

/ 0 نظر / 5 بازدید