صبح که چشم هایت را باز کردی

صدای ساعت حواسم را پرت می کرد که بازی بودنت را از بر می کردی.راهت را کج می کنی و به دنبال باقی مانده هامان لکنت می گیری.من اما راهی راه از ابتدا غلط می شوم که سایه هامان مبادا شود : حال من تو را کم می آورد از همان نیمه ها.من اما هرطور که می خواهم آرایشت می دهم،لباست می پوشانم،حمامت می کنم و شبانه هایم را بدرقه ات می کنم و خوب که مهیا می شوی خوابم را تا صبح حرف می زنم.صبح که چشمهایت را باز کردی حرف هایم را به دل مگیر،حال من طور این روزهایش را داده است به جنون.

/ 1 نظر / 4 بازدید
Mehran

متنی که خواندم . با موسیقی که در بلاگت شنیدم . هارمونی خوبی داشت.