حس می کنی بهشت به کاکل کشیده است
از بس که روی روسری اش گل کشیده است
حس می کنی دوباره دلت جای دیگری است
کارت به کوچه های تغزل کشیده است
حس می کنی دچار همان غربتی که باز
سهراب را به دوزخ زابل کشیده است
من انزوای تلخ همان خشکه رودی ام
که توی خواب روی خودش پل کشیده است
که رد شوی؛که بگذری از من؛که آن طرف
یک شهر جای پات گلایل کشیده است
تو فکر می کنی که نشابور شعر من
کم درد زخم تیر چپاول کشیده است؟
این واؤه ها صدای دل مرد خسته ای است
که درد عشق را به تطاول کشیده است
خاتون بلا به دور ولی دور اسمتان
مادر بزرگ چهار عدد ((قل)) کشیده است

حال و هوایی از ترنج و بلوچ
دفتر شعر
حامد عسکری

/ 0 نظر / 4 بازدید