تناسخ

داروخانه کمی آن طرف تر بود.همانجا که همیشه بود و او بی تفاوت هربار از کنارش می گذشت.داخل که می شود فضا سنگین است و هوا دم دار.نگاهی به اطراف می اندازد؛هیچ کدام از فروشنده ها زن نبودند.کمی مکث می کند.هرچه اما کرد زبانش نچرخید. آرام از داروخانه بیرون می اید.

/ 5 نظر / 5 بازدید
گلی

زهره

من اما منظور این جملات را نفهمیدم....هر چه فکر می کنم...و تناسخ؟

پیمان

سلام بابک جان به نظر من کاملا حس منتقل می کرد . شاید وقتش یه داستان کوتاه بنویسی و شایدم تا الان نوشتی . قربانت.

آتوسا

من یه بار رفتم یه شیفت داروخانه ! تو تهرون پارس بود . ساعت 12 شب بود . پسرا هی میومدن . طفلکا تا میدیدن فروشنده یه دختر جوونه زبونشون نمیچرخید !