این نوشته ناسیونالیستی نیست!

سیل که می آید اینجا را هذیان می گیرد تب جریان به راه افتاده.حالا خیل عکس های جور و واجور است که این گوشه و آن کنارها از دوستانت می آید.هرکدام یک کنج از جغرافیا را عالم گیر کرده اند تا دایره زمان سپری شده ات همان قاب همیشه مجهول را خاکستری باشد و تو بدنبال یک یاد ، خاطره هایت را زیرو رو کنی و روزها و شب ها را هر چه می شود از کوچه ها و خیابان ها بگیر تا پاتوق ها ی آخر هفته را کمتر عبور کنی مبادا خاطره ای بغض شود و فضا را آوار کند بر گلویت.میان دیدارهای هر به گاهی ات هم سراغ این دوست و آن رفیق را نمی گیری تا تصویر خاطره هایت همان باشد که می خواهی.همان باشد که دیده ای.همان باشد که بودن هاشان را لمس کرده ای.همان آغوش باشد که زمانی پناهشان بودی،پناهشان گرفته ای.همان تصویر،همان خاطره با همان بو.همان احساس.
همانش اما حالا شده دریغ.شده شگفتی که فلانی هم رفت؟!فلانی هم می خواهد برود،نه این که جای خاصی ها!می خواهد برود.تب کرده جریانش!و تو سراغ این فلانی ها را هر کدام یک گوشه باسد بگیری.یکی با دست های باز،ایستاده بر سر در فلان دانشگاه.آن یکی کنار ساحل در بهمان جا و آن یکی و آن یکی و آن یکی...و تو کمتر می شود تصویر شیرین گذشته ات میان قاب خالی خاکستری.
عطر با هم بودنهامان را به رنگارنگی هیچ کدام از این عکس ها که سیل می شود آوارش نخواهم داد.برای من گذشته ام بوی همین کوچه ها را می دهد.آینده اش هم باشد میان سیاهی قاب از پیش آویزان نسل من.دریغ من درد می کند از مدامی تکرار هربارگی و هرزگی.

/ 0 نظر / 4 بازدید