نجوا

دوار دارد حالم.انگارم می چرخد و می پیچد ذهنم را به اطراف که نوع من تا به کی می خواهد خط باشد و بی امتداد.که تا کجا من و ما موازی باشیم و بی انتها.توان من به تاب ِ ما دوام نمی آورد و انگار من تو را که کم می شود به ذهنم می پیچد و دوار می دهد حالم را به سیلان و قل می زند وجودم در کشاکش این تردید که بی انتها و بی امتداد تا کجا؟.رعشه می دهی به حالم و بی التیام وا به چه ام می گذاری بی انصاف.که خیال من مزیض حالت است،که زنگ می کشد گوشم گاهی،که تار می شود اطرافم و دوار دارم،که آخرش من می شوم نقل کتاب و تو می شوی افسون و سحر کرده ای مرا از هم اکنون به بودنت.تب دراد تنت و من تو را کشف می کنم با دستانم و تاریک است.احساست که می پیچد،انگارم را آزاد می گذارم تا موازی بودنمان را تار باشد.زنگ می کشد دوارم و چیزی به نجوا می گوید که تکرارش می شود احساس من و می پیچد تنت را به تاریکی.می پیچد تنت را به ما،به بودن هامان،به من.

/ 6 نظر / 7 بازدید
ناصر

سلام سال نو مبارک شادکام باشید

زهره

چقدر خوبه که اینجا دوباره آپدیت می شه...سال نوی خوبی داشته باشید...

نگار نويدي

خوشحالم که می نویسی... همین