قالب بودنت را تن می زنم به سطور و چشم می دوزم به خیرگی فرار ذهنم که پیاپی می شود هر کلمه را به رسمی و نا پی می شود راندگی هر در به دری را.قالب بودنمان را نمی شود اما تن زد به این زبان ساختگی نسل بشری.زبان ما دوختگی چشم من است در چشمان تو که یک دنیا حرف ناگفته دارد.زبان ما انگار من است که شماره پلاک تاکسی ها یی که تو سوار می شوی را بر می دارد و می نویسد گوشه ی کتابم.بر می دارد و می نویسد کف دستم.بر می دارد و تا تو خبرش ندهی به رسیدنت پر می کند تمام ذهنم را.زبان ما می شود قالب تن تو که وقتی راه می روی سراسر نیاز است و زبان من بند می آید به تماشای دورادوری آمدنت.زبان من می شود دلشوره های شیرین انتظار که هر رسمی را می کشد به بند تا شاید تو کمی دیرتر بیایی.زبان من می شود فهم تو در نوع من.می شود خیرگی فرار ذهنم در وصف تو که می ماند هر بارش را جایی به وقت نوشتنت تا من پاپی شوم تنزدگی قالب بودنت را به سطور و نا پی شوم هر دری را.

/ 0 نظر / 3 بازدید