سالهای بغض و باور

حال که تمامی تصاویر حبس شده در بزرگیمان شده سنگی به وسعت سنگینی وصال و ارامش حضورت که نمی دانی چه عطری می دهد به این مرداب پر نخوت و سراسر خستگی بیکران و بکر دلیل ها؛بانوی سرزمین محال ها:حضورت را می پرستم و بر باورم همچون هزاربارهای گذشته ایمان می اورم که جهان پس-رامونت انتظار پیشگویی های دختری محبوس در اتاق را تاب نخواهد داشت.
کوبش این همه دیوار های بی عبور را به بلندای دریای مواج گاه به گاه طوفانی چشمانت می دهم و به طوفان با دست های خالی راه می زنم که تنها همیشگی حضورت را باور دارم. 

/ 7 نظر / 8 بازدید
همونی که هر جا بره قفسش همراشه

نوای بی نیازیش در چهار دیواریمان تنین انداز شود و قفس خفته در ما را بیدار کند تا با هم فریاد زنیم: "ای موج خروشان، نسیمت را دمی از آن توفان خشمگین برایمان به عاریت بگیر تا ما را در بشت میله ها از بی کرانیت سیراب کند

همونی که هر جا بره قفسش همراشه

نوای بی نیازیش در چهار دیواریمان تنین انداز شود و قفس خفته در ما را بیدار کند تا با هم فریاد زنیم: "ای موج خروشان، نسیمت را دمی از آن توفان خشمگین برایمان به عاریت بگیر تا ما را در بشت میله ها از بی کرانیت سیراب کند"

اتاق زیر شیروانی

کاش آریای من هم به یاد می اورد روزگاری را که همچون تو که بانویت را عاشق می شوی عاشقانه می پرستیدم.دلم تنگ روزهای خوب شد.ببخش که بیهوده گفتم.آخر نوای اتاقت ابهامم را به یادم آورد. روزگار تو و بانویت همیشه به عشق.

کاوه

و حضور ِ تو به من گرمي مي‌بخشد...

پردیس

روز به روز تاریک تر می شوی انگار... کاش فردا نشود...